خواب ۴۵ ساله‌ی یک اختراع؛ چگونه علم مواد، آیفون را نجات داد؟

فوریه ۲۰۰۷. تنها چند ماه به رونمایی محصولی مانده که قرار است تاریخ تکنولوژی گوشی های همراه را به دو نیم تقسیم کند: آیفون. استیو جابز، کلافه و عصبی، در دفتر کارش قدم می‌زند. دست در جیبش می‌کند و نمونه‌ی اولیه‌ی گوشی را بیرون می‌آورد. صفحه‌نمایش پلاستیکی آن تنها در اثر چند روز سایش با کلیدهای داخل جیبش، پر از خط و خش شده است. او با عصبانیت گوشی را روی میز می‌کوبد و رو به تیم مهندسی می‌گوید: «من این پلاستیک بی‌ارزش را نمی‌خواهم. من یک صفحه‌ی شیشه‌ای می‌خواهیم که حتی با تیغ هم خش نیفتد. و فقط ۶ ماه وقت داریم!» سکوت سنگینی اتاق را فرا می‌گیرد. خواسته‌ی او از نظر علم مواد، یک تناقض محض بود؛ شیشه‌ای که هم به ضخامت چند تار مو باشد، هم قابلیت لمسی داشته باشد و هم در برابر ضربه و خش مقاومت کند، اصلاً در دنیا وجود نداشت. جابز شخصاً تلفن را برمی‌دارد و با وندل ویکس، مدیرعامل شرکت شیشه‌سازی کورنینگ تماس می‌گیرد. پاسخ ویکس اینگونه است: «شیشه‌ای که شما می‌خواهید شاید روی کاغذ ممکن باشد، اما ما تجهیزات تولید انبوه‌اش را نداریم.» جابز با همان لحن متکبرانه و قاطع همیشگی‌اش می‌گوید: «نترسید، شما می‌توانید بسازیدش!» 🔹این مکالمه، مدیران کورنینگ را سراسیمه به زیرزمین تاریک بایگانی‌ها کشاند. آن‌ها به یاد آوردند که ۴۵ سال پیش، در سال ۱۹۶۲، پروژه‌ای عجیب به نام عضله Project Muscle داشتند. متالورژیست‌های آن زمان در آزمایشگاه کشف کرده بودند که اگر شیشه را در حمام نمک پتاسیم مذاب در دمای ۴۰۰ درجه غوطه‌ور کنند، پدیده‌ی شگفت‌انگیز تبادل یونی رخ می‌دهد. یون‌های کوچک سدیم از سطح شیشه فرار کرده و یون‌های درشت پتاسیم با فشار جای آن‌ها را می‌گیرند. این فشردگی اتمی، تنش فشاری بی‌نظیری ایجاد می‌کرد که شیشه را در برابر ضربه مقاوم می‌ساخت. نام این محصول را Chemcor گذاشته بودند. اما مشکل چه بود؟ در دهه‌ی ۶۰ میلادی، هیچ صنعتی حاضر نبود برای این شیشه‌ی گران‌قیمت پول بدهد. پروژه‌ی کمکور یک شکست تجاری مطلق بود و این فرمول بی‌نظیر، برای ۴۵ سال در کشوی یک میز بایگانی شد و خاک خورد. اما نیاز اضطراری اپل در سال ۲۰۰۷، دقیقاً همان جرقه‌ای بود که این فرمول رهاشده کم داشت. مهندسان کورنینگ فرمول قدیمی را بیرون کشیدند، ترکیب آلومینوسیلیکات آن را اصلاح کردند و در کمتر از ۶ ماه، در یک تلاش شبانه‌روزی محصولی خلق شد که امروز دنیا آن را با نام «گوریلا گلس» (Gorilla Glass) می‌شناسد؛ اختراعی که جان آیفون را نجات داد. اینجا دقیقاً همان نقطه‌ای است که داستان دراماتیک کورنینگ، با واقعیت امروز صنعت و دانشگاه ما گره می‌خورد. 🔹وقتی ما در گروه متالورژی به این روایت نگاه می‌کنیم، با یک تناقض تلخ روبرو می‌شویم. امروز صدها فرمول مشابه با Chemcor، صدها سنتز نانومواد و دستورالعمل ساخت آلیاژهای پیشرفته، در قفسه‌ی کتابخانه‌های دانشگاهی و مراکز رشد ما در حال خاک خوردن است. پایان‌نامه‌ها و رساله‌هایی داریم که از نظر عمق و دقت متالورژیکی هیچ دست‌کمی از اختراعات جهانی ندارند. 🔹اما چرا این پژوهش‌ها هرگز به یک گوریلا گلس بومی تبدیل نمی‌شوند و در همان قفسه‌ها می‌میرند؟🔹 پاسخ در فقدان علم نیست؛ در فقدان استیو جابزهاست. در غیاب یک نیاز واقعی و صنعتی. نوآوری واقعی در خلأ و صرفاً با تخصیص بودجه‌های پژوهشی متولد نمی‌شود. نوآوری زمانی جان می‌گیرد که یک مدیر صنعت، با یک ضرب‌الاجلِ قاطع و نیازی واقعی، یقه‌ی تیم تحقیق و توسعه را بگیرد و محصولی بخواهد که پایداری خطِ تولیدش به آن وابسته است. تا زمانی که صنایع ما با حاشیه‌ی امن کار می‌کنند و نیازی به ارتقای رقابتی کیفیت ندارند، بهترین دستاوردهای مهندسی مواد ما نیز صرفاً مقالاتی برای پر کردن رزومه‌ها باقی خواهند ماند. رسالت ما در مجموعه‌هایی که دغدغه‌ی ارتباط با صنعت دارند، چیزی جز شکستن این انزوا نیست؛ ما باید همان صدای زنگ تلفنی باشیم که فرمول‌های خاک‌خورده را از بایگانی بیرون می‌کشد و به دست کارخانه‌های تشنه‌ی تکنولوژی می‌رساند.

آیا این مقاله برای شما مفید بود؟

نظرات (0)

برای ثبت نظر وارد شوید

جهت ثبت دیدگاه و شرکت در بحث‌ها، لطفاً وارد حساب کاربری خود شوید.

ورود / ثبت‌نام
اولین نفری باشید که نظر می‌دهد!
بله تلگرام